content-display


ارسال پاسخ 
 
  • 0 رأی - میانگین امیتازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
امتیاز موضوع:
دلنوشته های ادبی!
ارسال: #1
۲۹ مهر ۱۳۸۹, ۰۱:۰۴ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۲۲ عصر، توسط Karma.)
دلنوشته های ادبی!
وقتی چت میکنید........!
شدم با چت اسیر و مبتلایش
شبا پیغام می دادم از برایش
به من می گفت هیجده ساله هستم
تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد
ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش
کمان ِابروان ، قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست
ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من
اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هر شب به او چت می نمودم
به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام
که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم
ز فکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده
که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست
زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت
هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار
گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود
زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
تو گویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا
بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا
کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من
بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر
نیابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به "جاوید"
به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرید از آن درسی به عبرت
سرانجامی نـدارد قصه ی چت

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : Miladsob ، pasokhi ، farzaneh ، forugh ، lowen
ارسال: #2
۲۵ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۲۰ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۵ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۳۸ عصر، توسط Karma.)
RE: دلنوشته های ادبی
کاش هنــــــــوز.......

بچه بودیم ار آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید
گلگلگل
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
گلگلگل
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
گلگلگل
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
گلگلگل
بچه بودیم همه رو 10 تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
گلگلگل
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
گلگلگل
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
گلگلگل
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
گلگلگل
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛
دیگه همون بچه هم نیستیم


فایل‌(های) پیوست شده بندانگشتی (ها)
       

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi ، Alan Wake
ارسال: #3
۱۵ دي ۱۳۸۹, ۰۳:۳۱ عصر
RE: دلنوشته های ادبی!
با حسرتي كبود در اينجا .....

با حسرتي كبود در اينجا نشسته ام
چون بغض هاي كهنه ي در خود شكسته ام
رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند
تنها به جرم اين كه پرو بال بسته ام
پرواز آرزوي تمام پرنده ها ست
در تنگناي اين قفس ناخجسته ام
دست مرا بگير و ببر پشت ابر ها
تنها به آسمان تو اميد بسته ام
چونان غريبه اي كه به آبادي شما
بعد از غروب آمده بسيار خسته ام
من آن كتاب كهنه ي اجدادي تو ام
آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام
از من مگير بافه گيسوي خويش را
با چتر گيسوان تو از بند رسته ام
تنگ غروب شهر برايم جهنم است
در گير و دار اين«چمدان نبسته ام»

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #4
۵ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۳۷ صبح (آخرین ویرایش در این ارسال: ۵ بهمن ۱۳۸۹ ۰۳:۴۸ صبح، توسط farzaneh.)
خدا رو دوست دارم چون ...
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم

خاطره شادي هاي امروزمان تلخ ترين غمي است که فردا به ياد مي آوريم
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi ، Karma
ارسال: #5
۶ بهمن ۱۳۸۹, ۰۲:۲۹ عصر
RE: دلنوشته های ادبی!
سکوت!

چه انتظار عظيمي نشسته در دل ما
هميشه منتظريم و كسي نمي آيد

***

صفا گمشده آيا
بر اين زمين تهي مانده باز مي گردد ؟

اگر زمانه به اين گونه
- پيشرفت اين است
بي ترديد
حصار كاغذي ذهن را ز هم نشكافت
و خواهش من و تو
نيم گامي از تب تن نيز
دورتر نگذشت
كه در حصار تمناي تن فرو مانديم
و در كوير نفس سوز« من » فرو مانديم
نه از حصار تن خويشتن برون گامي
نه بر گسستن اين پاي بندها، دستي
***
هميشه مي گفتم:
« من و سكوت؟
محال است
« سكوت، عين زوال است
« سكوت،
- يعني مرگ !
***
سكوت،
نفس رضايت
سكوت،
عين قبول است
سكوت،
- كه در زمينه اشراق اتصال به حق -
دراين زمانه نزول است .
سكوت،
يعني مرگ .
***
كجاي اي انسان ؟
عصاره عصيان
چگونه مسخ شدي
با سكوت خو كردي
تو اي فريده هر آفريده
- بر تو چه رفت ؟
كز آفريده خود
از خداي بي همتا
به لابه مرگ مفاجاة آرزو كردي ؟

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi
ارسال: #6
۸ بهمن ۱۳۸۹, ۰۷:۲۹ عصر (آخرین ویرایش در این ارسال: ۸ بهمن ۱۳۸۹ ۰۷:۳۲ عصر، توسط Karma.)
RE: دلنوشته های ادبی!
زنگ دنیـــا

هیچ می دانید که
آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
[تصویر:  621585df244e.gif]
خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
[تصویر:  621585df244e.gif]
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود.
[تصویر:  621585df244e.gif]
و آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
[تصویر:  621585df244e.gif]
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
[تصویر:  621585df244e.gif]
خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها بنویسند.
[تصویر:  621585df244e.gif]
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح آنقدر در حیاط نمانده باشیم که
حیات را از یاد برده باشیم.
[تصویر:  621585df244e.gif]
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم
[تصویر:  621585df244e.gif]
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم
[تصویر:  621585df244e.gif]
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست
[تصویر:  621585df244e.gif]
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi ، farzaneh
ارسال: #7
۱۵ بهمن ۱۳۸۹, ۱۲:۵۲ عصر
RE: دلنوشته های ادبی!
دنیای مجازی ما !

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

فقط اون قدری که بتونم نون بخرم.

باشه برات می خرم.

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیام های زیبا و هم چنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو می شه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.

بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آن وقت پسرک روبروی من نشست.

عمو چی کار می کنی؟

ایمیل هام رو می خونم.

ایمیل چیه؟

پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای این که دوباره سوالی نپرسد گفتم:

اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده.

عمو تو اینترنت داری؟

بله در دنیای امروز خیلی ضروریه.

اینترنت چیه عمو؟

اینترنت جاییه که با کامپیوترمی شه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

دنیای مجازی جاییه که در اون نمی شه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اون جا هست. رویاهامون رو اون جا ساختیم و شکل دنیا رو اون طوری که دوست داریم عوض کردیم.

چه عالی. دوستش دارم.

کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

مگه تو کامپیوتر داری؟

نه ولی دنیای منم مثل اونه مجازی.

مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اون و نمی بینیم.

وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم. خواهر بزرگ ترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی می کنه اما من نمیفهمم .

پدرم سال هاست که زندانه و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.

مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آن که اشک هایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:

ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آن جا، در آن لحظه، من بزرگ ترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها، عاجزیم.

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi
ارسال: #8
۱۷ بهمن ۱۳۸۹, ۱۲:۰۰ صبح
RE: دلنوشته های ادبی!
پروردگارا ....

چند شبی است گریه دارم

خجالت دارم از خویشتن

غرورم خنده دارد از من

از گریه داشتنم خنده دارد

دلم تنگ است

از یار بدور است ....

پروردگارا ....

دلم تنگ است

سخت سراغت را می گیرد

پر اندوه شده است و شکننده

گریه می کند ....

چون کودکی چند ساله

بهانه ی تو را می گیرد

پروردگارا ....

می خوانمت با تمامی احساسم

تو را قسم به ماه خودت

صدایم را پاسخ گو

دلم سخت گرفته است و نیازش تویی

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال: #9
۱۸ بهمن ۱۳۸۹, ۰۳:۳۸ عصر
RE: دلنوشته های ادبی!
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi
ارسال: #10
۲۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۲:۳۰ عصر
RE: دلنوشته های ادبی!
مرداب اتاقم كدر شده بود

و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم .

زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت .

اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد .

[تصویر:  ce87bdda85cd.jpg]

در باز شد

و او با فانوسش به درون وزيد .

زيبايي رها شده اي بود .

و من ديده براهش بودم:

رؤياي بي شكل زندگي ام بود .

عطري در چشمم زمزمه كرد .

رگ هايم از تپش افتاد .

همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد

در شعله فانوسش سوخت:

زمان در من نمي گذشت .

شور برهنه اي بودم .

[تصویر:  3f5446139179.jpg]

او فانوسش را به فضا آويخت .

مرا در روشن ها مي جست .

تاروپود اتاقم را پيمود

و به من راه نيافت

نسيمي شعله فانوس را نوشيد

وزشي مي گذشت

و من در طرحي جا مي گرفتم .

[تصویر:  a183ba81b8f8.jpg]

در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم

پيدا، براي كه ؟

اوديگر نبود .

آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟

عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد

حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد

و من چه بيهوده مكان را مي كاوم

آني گم شده بود

[تصویر:  106b7f99d2cb.gif] My virtual house is here[تصویر:  7563a3fe3bbe.gif]

وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی

و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 تشکر شده توسط : pasokhi
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Smile شوخی های کامپیوتری emaadghorbani 9 280 ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۵۲ صبح
آخرین ارسال: emaadghorbani
  جملاتی حکیمانه... Karma 8 992 ۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۹:۱۷ عصر
آخرین ارسال: emaadghorbani
  داستان کوتاه Karma 38 3,336 ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ۰۸:۲۶ عصر
آخرین ارسال: Karma
Heart عطر تو.... saghar69 0 229 ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۱۵ صبح
آخرین ارسال: saghar69
  ياد آن دوران بخير saghar69 1 367 ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۵:۵۱ عصر
آخرین ارسال: azar

پرش به انجمن:

تماس با ما انجمن دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی لاهیجان بازگشت به بالا بازگشت به محتوا بایگانی پیوند سایتی RSS

Persian Translation by MyBBIran.com - Ver: 3.7
Powered by MyBB, © 2002-2012 MyBB Group
حقوق تمامی مطالب سایت متعلق به نویسندگان آن می باشد.
انجمن هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب عنوان شده توسط کاربران ندارد.