|
داستان کوتاه
|
|
ارسال: #31
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
روزی عقابی که به سن 30 سالگی ونشیب و پیری رسیده بود، از کلاغی که همواره در شکارش ناکام مانده بود، راز زندگانی دراز 300 ساله وی را جویا شد و به وی گفت که پدرم و نیایم و ...، نسل در نسل در تعقیب تو بوده اند.آنها مرده اند و تو پس از این همه سال ، هنوز زنده ای. کلاغ برای این که پاسخ عقاب را داده باشد، وی را به زیرزمینی می برد که پناهگاه او بوده است. آن زیرزمین پر از گوشت های گندیده و مردار و آشغال و بدبو بود.کلاغ با اشتها مشغول خوردن مردارها می شود و عقاب را به هم غذایی دعوت می کند و به او می گوید که راز زندگانی دراز من همین است. تو همیشه دنبال بهترین خوراکها هستی و به خاطر آن به بلندیها پرواز می کنی.پرواز در بلندیها، جان را می فرساید و موجب کوتاهی عمر می شود، ولی من به همه چیز راضی هستم و برای به دست آوردن آنها در ارتفاع کوتاه پرواز می کنم و زیاد خودم را به رنج و تشویش نمی اندازم و از همین روست که زندگانی چنین دراز دارم.عقاب که از دیدن آن صحنه و غذاخوردن کلاغ چندشش شده بود، گفت زندگانی کوتاه ولی با شرافت بسی هزاربار از این زندگانی بلند تو ولی با دریوزگی است و پرواز می کند و به اوج می رود.
به جای لعن تاریکی بیا شمعی برافروزیم... |
|||
|
|
ارسال: #32
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
يک اگر با يک برابر بود...
معلم پاي تخته داد مي زد،صورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بودولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند و ان يكي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق مي زدبراي اينكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد با خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين نوشت : يك با يك برابر است. از ميان جمع شاگردان يكي برخاست، هميشه يك نفر بايد به پا خيزد... به آرامي سخن سر داد: تساوي، اشتباهي فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت ومعلم مات برجا ماندو او پرسيد اگر يك فرد انسان، واحد يك بودآيا باز يك با يك برابر بود؟سكوت مدهشي بود و سوالي سخت. معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود. و او با پوزخندي گفت: اگر يك فرد انسان واحد يك بودآنكه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود؟اگر يك فرد انسان، واحد يك بودآنكه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود و ان سيه چرده كه ميناليد پايين بود؟اگر يك فرد انسان، واحد يك بوداين تساوي زير و رو مي شدحال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده مي گرديد؟يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد؟يك اگر با يك برابر بودپس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت؟يك اگر با يك برابر بودپس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد؟معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: يك با يك برابر نيست... وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #33
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
کشاورز و بزغاله
روزی كشاورزی بود كه دلش به بزغاله اش خوش بود. هروقت گمش می کرد،نی لبک می زد و بزغاله با صدای نی لبک پیدایش می شد. یک روز صبح وقتی کشاورز بیدار شد، دید بزغاله اش نیست. هرچه چشمانداخت او را نیافت. نی لبک را برداشت و توی مزرعه راه افتاد. نیلبک زد، بزغاله صدای نی لبک را نشنید و نیامد. پیرمرد دلواپس شد. سراسر مزرعه را گشت. همه جور صدایی بود جز صدایبع بع بزغاله. همه صداها آزارش می داد، سر به آسمان بلند کرد و گفت:خدایا کاری کن که جز بع بع بزغالهام هیچ صدایی را نشنوم. ناگهان متوجه شد كه از نیلبک صدای بزغاله میآید؛ هر چه بیشتر در نیلبک دمید بزغالهی توی نی لبک بیشتر بع بع کرد. پیرمرد نی لبکنزد و دنبال بزغاله گشت او فقط گوش ميكرد. دید گاوش صدای بزغاله می کند،الاغش بع بع می کند، گنجشک ها و کلاغ ها و قورباغه صدای بزغاله میکردند، باد توی شاخه درختها میپیچید و برگها صدای بزغاله میکردند. هر صدایی صدای بزغاله شد اما از خود بزغاله خبری نبود. فکر کرد مشکل از گوشهایش است، گوشهایش را مالید و بزغاله را صداکرد، خودش هم صدای بزغاله داد؛ پیرمرد به دنبال بزغاله راه افتاد واز مزرعه بیرون رفت. توی راه نی لبک زد، باز هم از نی لبکشصدای بزغاله آمد. خسته شد و رو کرد به آسمان و گفت: نمی خواهم،رهایم کن! و نی لبک زد، کم کم صدای بزغاله ته کشید. به مزرعه برگشت و گوش داد؛ دید کلاغ قارقار می کند، الاغ عرعر، گاو ما ما وگنجشک جیک جیک. دنیا از صداهای جور واجور زیبا شد. هر کس و هر چیزصدای خودش را داشت. پیرمرد نی لبک زد. بزغاله که گوشه طویله زیرپالان الاغ، خواب بود، با صدای نی لبک بیدار شد. پیش پیرمرد آمد. بع بع کرد. و پيرمرد به آرزويش رسيد. وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #34
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
آش نخورده و دهن سوخته
در زمانهاي دور، مردي در بازارچه شهر حجره اي داشت و پارچه مي فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبي بود وليكن كمي خجالتي بود. مرد تاجر همسري كدبانو داشت كه دستپخت خوبي داشت و آش هاي خوشمزه او دهان هر كسي را آب مي انداخت. روزي مرد بيمار شد و نتوانست به دكانش برود. شاگرد در دكان را باز كرده بود و جلوي آنرا آب و جاروب كرده بود ولي هر چه منتظر ماند از تاجر خبري نشد. قبل از ظهر به او خبر رسيد كه حال تاجر خوب نيست و بايد دنبال دكتر برود. . پسرك در دكان را بست و دنبال دكتر رفت . دكتر به منزل تاجر رفت و او را معاينه كرد و برايش دارو نوشت پسر بيرون رفت و دارو را خريد وقتي به خانه برگشت ، ديگر ظهر شده بود. پسرك خواست دارو را بدهد و برود ، ولي همسر تاجر خيلي اصرار كرد و او را براي ناهار به خانه آورد همسر تاجر براي ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و كاسه هاي آش را گذاشتند . تاجر براي شستن دستهايش به حياط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بياورد پسرك خيلي خجالت مي كشيد و فكر كرد تا بهانه اي بياورد و ناهار را آنجا نخورد . فكر كرد بهتر است بگويد دندانش درد مي كند. دستش را روي دهانش گذاشتش. تاجر به اتاق برگشت و ديد پسرك دستش را جلوي دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اينقدر عجله كردي ، صبر مي كردي تا آش سرد شود آن وقت مي خوردي ؟ زن تاجر كه با قاشق ها از راه رسيده بود به تاجر گفت : اين چه حرفي است كه مي زني ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من كه تازه قاشق ها را آوردم. تاجر تازه متوجه شد كه چه اشتباهي كرده است از آن پس، وقتي كسي را متهم به گناهي كنند ولي آن فرد گناهي نكرده باشد ، گفته ميشود : آش نخورده و دهان سوخته ![]() ![]() وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #35
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
فرشته
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید.. خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ... *** مـادر*** صدا کنی وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #36
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
حکایتی جالب از توصیف دنیا
اعرابی سالخورده که صد و بیست سال داشت به خدمت معاویه در آمد. معاویه از وی خواست که دنیا را برای من توصیف کن. گفت: چند سالی گرفتاری است و چند سالی خوش و آسانی. انسانی زاده می شود و انسانی هلاک می شود. اگر انسانی زاده نشود،آفریدگان تباه شوند و اگر انسانی نمیرد،زمین تنگ شود. وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #37
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم... دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!! به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود... ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...! دوستش کنجاوانه پرسید : دیگه چرا ؟ ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!! هیچ کس کامل نیست! وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #38
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
دسته گلی برای مادر
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
ارسال: #39
|
|||
|
|||
|
RE: داستان کوتاه
فرشته ی بیکار...
![]() روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر! وَلَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبکَ فَتَرضٰی و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی
|
|||
|
|
| موضوعهای مرتبط با این موضوع... | |||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | بازدید: | آخرین ارسال | |
| شوخی های کامپیوتری | emaadghorbani | 9 | 280 |
۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۵۲ صبح آخرین ارسال: emaadghorbani |
|
| جملاتی حکیمانه... | Karma | 8 | 992 |
۲۰ فروردين ۱۳۹۱ ۰۹:۱۷ عصر آخرین ارسال: emaadghorbani |
|
| عطر تو.... | saghar69 | 0 | 229 |
۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۱۵ صبح آخرین ارسال: saghar69 |
|
| ياد آن دوران بخير | saghar69 | 1 | 367 |
۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۰۵:۵۱ عصر آخرین ارسال: azar |
|
| اي كاش... | saghar69 | 0 | 355 |
۲۰ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۵۷ صبح آخرین ارسال: saghar69 |
|






My virtual house is ![[تصویر: 7563a3fe3bbe.gif]](http://amx.webege.com/images/7563a3fe3bbe.gif)

![[تصویر: 68366965894530824507.gif]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up1/68366965894530824507.gif)